موبایل مقاله دانلود

بهترین ها

شب هایی بس رنج آور

بر چسب های مرتبط:
آوردگاه رنج روفر رنجرور فروشی رنجرور رنجرور فروشی آوریل رنج روفر آوریل لاوین رایگان آورکلاک رایگان ۵ خرید رنجنامه رنج روفر ۲۰۱۲ آورین آورین برترینها رنجبران رنج روفر سبورت ۲۰۱۲ آورانیوم رنج روفر ۲۰۱۲ خرید شارژ آورین آورین رایگان رنجة

شب هایی بس رنج آور

« خوبی خدا » اثر مارجوری کمپر

قسمت اول ، قسمت دوم ، قسمت سوم :
شب هایی بس رنج آورلینگ خیلی زود خودش را با کارهای روزانه خانه تیپتون تطبیق داد. اصلاً استعداد ویژه اش در این بود که خودش را با هر شرایطی وفق بدهد. می توانست آرام و بی صدا بشود؛ مثل وقتی که از دست سربازها با خانواده اش در جنگل مخفی شده بود. می توانست خودش را جمع و جور کند؛ همان طور که در آن قایق کرده بود. اگر لازم می شد، حتی می توانست خودش سر و زبان بشود و خودی نشان بدهد؛ چنان که در اردوگاه مهاجران کرده بود.
با مایک خوش رو و بشاش بود و مراقب بود با خانم تیپتون هم رفتار آرام و دوستانه ای داشته باشد. اعصاب خانم تیپتون به هم ریخته بود و بارها و بارها، در حین معمولی ترین حرف ها، گریه اش می گرفت. چون نمی خواست مایک گریه اش را ببیند، مدت زیادی از روز را بیرون می گذراند؛ توی باغچه اش. در طول روز، زیاد به اتاق پسرش می آمد، ولی ماندنش زیاد طول نمی کشید. معمولاً – درست چند لحظه پیش از این که بزند زیر گریه ـ به این بهانه که باید به چیزی سر بزند، با عجله از اتاق بیرون می رفت.

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , , , , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۲ فروردین ۱۳۹۱
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • الهه ی سیاه

    الهه ی سیاه

    داستان

    الهه ی سیاهروبه روی قاب عکس بابا می ایستم. انگشتم را روی روبان سیاه آن می کشم و می گویم: امروز انتقام تو و میکائیل رو می گیرم. بهت قول می دم. امروز ته و توی همه چیز و در می آرم. رسواش می کنم.
    با بی حوصلگی موهایم را شانه می کنم. نگاهی به آینه می اندازم. باورم نمی شود. این چند تار مو، کی سفید شد؟ فضای غمبار خانه، دارد خفه ام می کند. فقط خوشحالم از اینکه مامان زنده نبود تا از غصه میکائیل، مثل بابا دق کند. تی شرت سیاهم را می پوشم و از خانه بیرون می روم.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۴ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • مادربزرگ (داستان )

    مادربزرگ (داستان )

    مادربزرگ (داستان )مادربزرگ خیلی پیر است؛ چهره اش چین خورده و گیسش به کلی سپید ؛ اما چشمهایش همچون دو ستاره اند با درخششی گرم و گیرا که چون در تو بنگرند از خوبی لبریز می شوی. جامه ابریشمی ِ فاخر و خوش رنگی به تن می کند که طرحی از گلهای درشت بر آن نقش بسته و هنگام حرکتش خش خش می کند. آنگاه می تواند داستانهای شگرفی بگوید. مادربزرگ کوله باری از دانسته هاست چرا که پیش از پدر و مادر، او می زیسته- و این کاملا مسجل است. سرودنامه ای دارد با قلابهای نقره ای بزرگ که اغلب می خواندش و میان برگهایش گل رزی خوابیده، کاملا خشک و صاف، به زیبایی رزهای ایستاده در گلدان نیست اما مادربزرگ هنوز با اشتیاق فراوان می بویدش و اشک به چشم می آورد.« حیرانم که چرا به آن گل پژمرده در کتاب قدیمی اینگونه می نگرد؟ شما می دانید؟»چرا، وقتی اشک های مادربزرگ بر رز می غلتد؛ و نگاهش به آن خیره می شود؛ رز جانی دوباره می گیرد و اتاق را با رایحه دل انگیزش پر می کند؛ دیوارها چونان که در مه، محو می شوند و تمامی پیرامونش جنگل سبز باشکوهیست که در تابستان پرتوهای خورشید از میان شاخ و برگهای انبوه در آن جریان می یابند؛ و مادربزرگ، چرا دوباره جوان شده؛ دوشیزه ای افسون کننده، دل انگیز چون رز با گونه هایی گوشتالو و گلگون، طره هایی براق و نرم و قامتی قشنگ و رعنا، اما چشمها، آن چشمهای آرام و مقدس، – انگار برای مادربزرگ ساخته شده اند. مرد جوانی کنارش می نشیند؛ بالابلند و قدرتمند، شاخه رزی به او میدهد و مادربزرگ آن را می بوید. مادربزرگ را توان بوییدن در اکنون نیست؛ آری، به یاد آن روز می بوید؛ و اندیشه های بسیار و دریافتهای مجدد گذشته؛ اما آن مرد جذاب و جوان رفته است؛ و رز در کتاب قدیمی پژمرده است؛ و مادربزرگ اینجا نشسته است؛ بار دیگر یک مادربزرگ سالخورده که به رز فروپژمرده در کتاب، خیره نظر افکنده.
     

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها:
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۶ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • عدل

    عدل

    عدلاسب درشکه ای توی جوی پهنی افتاده بود و قلم دست و کاسه زانویش خرد شده بود. آشکارا دیده میشد که استخوان قلم یک دستش از زیر پوست حناییاش جابجا شده و از آن خون آمده بود. کاسه زانوی دست دیگرش به کلی از بند جدا شده بود و به چند رگ و ریشه که تا آخرین مرحله وفاداری اش را به جسم او از دست نداده بود گیر بود.سم یک دستش _آنکه از قلم شکسته بود _ به طرف خارج برگشته بود و نعل براق ساییدهای که به سه دانه میخ گیر بود روی آن دیده میشد.
     
    آب جو یخ بسته بود و تنها حرارت تن اسب یخهای اطراف بدنش را آب کرده بود. تمام بدنش توی آب گل آلود خونینی افتاده بود. پی در پی نفس میزد. پرهه ی بینی اش باز و بسته می شد. نصف زبانش از لای دندانهای کلید شده اش بیرون زده بود. دور دهنش کف خون آلودی دیده می شد. یالش به طور حزن انگیزی روی پیشانی اش افتاده بود و دو سپور و یک عمله راهگذر که لباس سربازی بی سردوشی تنش بود و کلاه خدمت بی آفتاب گردان به سر داشت می خواستند آن را از جو بیرون بیاورند.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۹ تیر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • نامه ای به خدا

    نامه ای به خدا

    نامه ای به خدایک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی می کرد، متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود؛ نامه ای به خدا.
    با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اینطور نوشته شده بود:
    خدای عزیزم بیوه زنی ۸۳ ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد هزار تومان در آن بود، دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچکس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان به من کمک کن.کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنهاجیب خود را جستجو کردند و هر کدام پولهایشان را روی میز گذاشتند. در پایان ۹۶ هزار تومان جمع شد که آنرا برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا اینکه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود؛ نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۹ اسفند ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش