موبایل مقاله دانلود

بهترین ها

شعر و ادب پارسی

اول اردیبهشت، سالروز در گذشت ملک الشعرای بهار

اول اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی میرزا محمد تقی بهار ملقب به ملک الشعرا و متخلص به بهار، شاعر و نویسنده توانای ایران و از رجال سیاسی این مرز و بوم بدرود حیات گفت. اشعار بهار زبان حال مردم، و نماینده افکار و آمال توده آزادیخواه بود و او با سروده هایش از اوضاع مملکت و امور سیاسی آن دوره انتقاد می کرد. بهار بعد از درگذشت پدر، ملک الشعرای آستان قدس رضوی شد و در مشهد روزنامه بهار را منتشر ساخت. در سال ۱۳۳۶ هجری شمسی انجمن ادبی دانشکده را در تهران تأسیس کرد و با دیگر ادیبان به فعالیت پرداخت.«دیوان اشعار»، تصحیح دو متن قدیمی و ارزشمند به نام های تاریخ سیستان، و مجمل التواریخ و القصص و«همچنین مختصر تاریخ احزاب سیاسی» از مهمترین آثار بهار به شمار می روند.

شرح زندگی ملک الشعراء بهار

میرزا محمد تقی ملک الشعراء بهار در تاریخ ۱۳ ربیع الاول سال ۱۳۰۴ قمری در شهر مشهد پا به عرصه وجود گذاشت. پدرش حاج میرزا محمد کاظم، متخلص به صبوری و ملقب به ملک الشعرا ابن حاج محمد باقر کاشانی، رئیس صنف حریربافان مشهد و او پسر حاج عبدالقدیر خاراباف ساکن کاشان بوده است . پدر بهار در مشهد تولد یافته است اما حرفه ی پدری و اجدادی را مانند سایر برادران خود دنبال نکرده و در مشهد به تحصیل علوم ادبیه و عربیه و زبان فرانسه و فقه و حکمت پرداخته و در عصر خود یکی از فضلای مشهور خراسان به شمار می آمده است. شعر را به سبک امیر معزی می گفته و در ساخت قصیده و مسمط و غزل و مثنوی استاد بود، لیکن بیشتر اشعار او قصیده است.

مادر بهار از یک خانواده ی تاجر و اصیلی است که جد او از معارف گرجستان و از نژاد مسیحیان قفقاز بوده و در جنگ های روس و ایران با جمعی دیگر به وسیله ی عباس میرزا نایب السلطنه به اسارت به ایران آورده شده و به دین اسلام در آمده است.

ملک الشعراء بهار اصول ادبیات را در نزد پدر آموخته و پس از مرگ پدر که ۱۸ سال بیشتر نداشت، تحصیلات ادبی را نزد مرحوم ادیب نیشابوری که از ادبا و شعراء مشهور بود و نیز سایر فضلای معاصر، دنبال کرد و مقدمات عربی و اصول کامل ادبیات فارسی را در مدرسه نواب در خدمت اساتید آن فن تکمیل نمود. بهار از سنین کودکی ودر زمان حیات پدر قریحه ی ادبی خود را گاه به گاهی بروز می داد و ذوق فطری و خدادادی خویش را ضمن گفتار و کردار کودکانه خویش آشکار می ساخت. در خلال یادداشتهای او می خوانیم هنگامی که در سن ده سالگی با پدر و مادر به سفر کربلا رفته بودند شب هنگام، در بیستون عقرب جراری در بساط آن ها راه یافته و به ضربه کفش و لگد کشته می شود و بهار ده ساله این بیت را بدان مناسبت می سازد و برای پدر می خواند:

به بیستون چو رسیدم یک عقربی دیدم         اگر غلط نکنم از لیفند فرهاد است

پدر بارها در محافل دوستان خود این شعر فرزند را به رسم استهزا می خواند و می خندید. در سنین سیزده و چهارده سالگی نیز اشعاری از او در دست است که غالباً اشعار اساتید را تضمین می کرده است .

با این وصف، پدر در تشویق او به شعر و شاعری کوتاهی می کرد؛ زیرا نمی خواست فرزندش حرفه ی شاعری را پیشه ی خود سازد و پیوسته به او می گفت: «در دوران آینده با شاعری کسی نمی تواند نان بخورد یا دنبال کسب و تجارت برود.»

و در این راه او را تشویق فراوان می کرد اما چون بهار ذاتاًً شاعر بود و شاعر هیچگاه نمی تواند به عالم مادیات و کسب مال و منال قدم بگذارد، علی رغم آمال پدر وبه ذائقه ذوق فطری و طبع سرشار ادبی دنبال سخنوری و شاعری و نویسندگی را گرفت و تا بدان پایه رسید که در فن خود شهرت فراوان یافت.

بهار پس از فوت پدر در گفتن شعر رفته رفته چنان مهارت به خرج داد که جز معدودی از اساتید، سایر فضلای خراسان آن را باور نکرده و می گفتند اشعار پدرش را به نام خود می خواند. پیش از آنکه حکام و امرای خراسان در محافل علنی مکرر وی را امتحان کردند و او قصاید خاصی را که از لحاظ لفظی و معنایی تازگی داشت، می سرود و به خوبی از عهده امتحان برمی آمد، اما حسودان و معاندین او رشته ی تهمت را از در دیگر تاب داده و گفتند کس دیگری است که برای او شعر می سازد. در همان ایام بود که گفتگوی مسافرت مظفرالدین شاه به خراسان، در مشهد شایع شد. بهار برای اینکه سِمت ملک الشعرایی خود را پس از صبوری محرز سازد و خود را به شاه بشناساند اولین قصیده خویش را برای عرضه داشتن به شاه پس از ورود به مشهد ساخت که مطلع آن، این است:

رسید موکب فیروز خسرو ایران         اَیا خراسان، دیگر چه خواهی از یزدان

در این قصیده، شکوه معاندین و حسودان خود را به شاه عرضه می دارد و ضمناً خطاب به آنان چنین می گوید:

تو سبک من نشناسی ز شاعران دگر         چرا ز بی خردی برنهیم این بهتان

پس از صبوری اینک منم که شعر مرا برد به هدیه به جای متاع بازرگان

به خرد سالی آنسان چکامه بسرایم که سالخورده سخندان سرودنش نتوان

باری عاقبت کار او با مفتریان درباره ی امتحان به بدیهه گفتن رسید و مشکلترین امتحانات که سرودن رباعیات به طریق جمع بین الاضداد باشد در مجالس به او تکلیف می شد. در محفلی گفتند این چهار لفظ را در چهار مصراع به وزن رباعی بگوئید و آن چهار این بود: تسبیح، چراغ، نمک ، چنار. بهار این رباعی را در چند لحظه بساخت:

به خرقه و تسبیح مرا دید چو یار       گفتا ز چراغ زهد ناید انوار

کس شهد ندیده است درکان نمک    کس میوه نچیده است از شاخ چنار

باز رباعی دیگری با این چهار چیز طرح شد: خروس، انگور، درفش، سنگ و او این رباعی را ساخت:

برخاست خروس صبح برخیز ای دوست        خون دل انگور فکن در رگ و پوست

عشق من و تو قصه مشت است و درفش    جور تو و دل صحبت سنگ است و سبوست

پس دوستان به شاعری واستادی او معترف و دشمنان از هرزه درایی ظاهراً منصرف شدند.

بهار در یادداشت های خود چنین می نویسد:« از آن پس به تکمیل معلومات خود پرداخته، بر آن شدم که به تهران آمده، به کمک بزرگان دولت برای فراگرفتن علوم جدید به فرنگستان رهسپار شوم، لیکن دو چیز در پیش این مقصود دیوار کشید، یکی بی سرپرست بودن خانواده که مادر، خواهر و دو برادر کوچک  بودند و معیشت آنان را بایستی تدارک و اطفال را تربیت نماید، دیگر انقلابات ایران بود که در سال ۱۳۲۴ قمری، دو سال پس از مرگ پدر روی نموده و در اوضاع اجتماعی ایران تأثیرات شگرفی بخشیده و در هر سری شوری دیگر انداخت».

از این زمان است که بهار با شخصیت مستقل و خاصی که یافته بود وارد زندگی سیاسی و اجتماعی می شود. بهار از آن جمله جوانانی بود که در چنین جریان های سیاسی حاد بدون تردید و دودلی و با ایمان راسخ به صف انقلابیون می پیوندد. در واقع روح پرشور شاعرانه و احساسات تند میهن پرستانه ی او را، هیچ دسته ی دیگری قانع نمی ساخت. بهار برای اجرای آمال وطنی مقالات سیاسی و اشعار مهیج و ترانه های ملی در تهییج ملیون و زعمای مشروطیت و مذمت محمد علیشاه و سایر سران مستبد می ساخت و در روزنامه خراسان که در مشهد محرمانه چاپ و نشر می شد بدون امضاء انتشار می داد. گوینده این اشعار و مقالات در ابتدا نامعلوم و رفته رفته معرفی شده، مورد تحسین و ستایش عموم واقع شد. چنان که خود می نویسد: «من در خراسان یکی از آنها بودم که از وضع تهران راضی نبودند و در انجمن های سرّی، سری برده و دست داشتیم. نخستین اشعار سیاسی و اجتماعی من در بین سال های ۱۳۲۵ و ۱۳۲۶ قمری و هنگام کشاکش بین شاه و مجلسیان و سال اول بسته شدن در مجلس در روزنامه ی خراسان که آن هم محرمانه چاپ می شد، بدون امضاء انتشار می یافت و بر دل های آزادیخواهان می نشست.»

پس از جدالی که میان محمد علیشاه و ملت در گرفت که به پیروزی انقلابیون ختم شد، دو عقیده متضاد، دو عقیده تند و معتدل بین سران و پیشقدمان آزادی ایجاد گشت. در مشهد حزب تندرو و دمکرات قدرت بسیاری یافت و کمیته ی حزب دمکرات خراسان، انتخاب گردید و بهار هم یکی از اعضاء کمیته مزبور بود.

پس از تشکیل این کمیته، او روزنامه ی نوبهار را به امتیاز و مسوولیت خویش به عنوان ناشر افکار حزب در مشهد انتشار داد. بهار در دوره ی چهارم از شهر بجنورد، در دوره پنجم از ترشیز و در دوره ششم از تهران به مجلس شورای ملی فرستاده شد.

اما از اواخر دوره ی ششم در اثر جریان های سیاسی خاصی که پیش آمده بود امکان فعالیت های سیاسی از بهار سلب شد. بهار مدت یکسال در دارالمعلمین عالی که هسته ی دانشسرای امروز می باشد به تدریس تاریخ ادبیات ایران و همچنین به تصحیح کتاب های تاریخ سیستان و تاریخ طبری و مجمل التواریخ و جوامع الحکایات و تألیف کتب درسی پرداخت.

درهمین ایام بود که بهار در اثر دروغ های دروغپردازان، به اتهام هایی ناروا زندانی و چهارده ماه به اصفهان تبعید شد.

این نکته جالب است که دوره ی زندان و تبعید از پر بهره ترین سال های زندگی ادبی او بوده است. مثنوی «کارنامه زندان»، غزل معروف «من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید» قطعه مفصل و معروف «شباهنگ» و قصاید دیگر را او در این زمان سروده است.

بهار در سال ۱۳۲۴ خورشیدی در زمان نخست وزیری دوم احمد قوام، به وزارت فرهنگ منصوب شد.

وی در دوره پانزدهم نیز از تهران انتخاب شد و به مجلس رفت و ریاست فراکسیون دموکرات را به عهده گرفت. اما کسالت مزاج و اختلاف هایی که پیدا شده بود نگذاشت او در مجلس کار کند. او در سال ۱۳۲۶ خورشیدی برای معالجه به سوئیس رفت و پس از بهبود در سال ۱۳۲۸ به ایران بازگشت. آخرین فعالیت اجتماعی بهار که در واقع از نظر او فعالیت سیاسی نبود، ریاست جمعیت هواداران صلح بوده است.

او می گفت که «من امر صلح را به خاطر صلح نه به خاطر آن کسانی که درباره آن صحبت می کنند، دوست می دارم. خواه هواداران صلح از امریکا و انگلستان باشد و خواه از شوروی و چین؛ فریاد صلح خواهی اصیل و قابل احترام است».

بهار در اردیبهشت ماه سال ۱۳۳۰ خورشیدی در گذشت. او را در شمیران، در باغ آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپردند.

آثار ملک الشعراء عبارتند از: دیوان شعرا، سبک شناسی، تاریخ مختصر احزاب سیاسی و بیش از صد مقاله در زمینه های مختلف که در مجلات و روزنامه های روزگار آن زمان به چاپ رسیده است. در ضمن او به تصحیح کتاب های تاریخ سیستان و تاریخ طبری و مجمل التواریخ و جوامع الحکایات و تالیف کتاب های درسی عصر خود هم پرداخته و مجله های نوبهار و تازه بهار و مجله دانشکده را نیز منتشر کرده است.

شعر و ادب پارسی

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۶ دی ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • انجمن هنری مردگان : مقبره الشعرا

    انجمن هنری مردگان(۳)

    معرفی یک گورستان : مقبره الشعرا

    مقبره الشعرااز مقبره الشعرا یا آرامگاه شاعران در سرخاب تبریز تا قبل از قرن هشتم نامی برده نشده  است . قدیمی ترین کتبی  که نام مقبره الشعرای تبریز را به صراحت نوشته است ، تاریخ گزیده و  نزهه القلوب حمد الله مستوفی است که در سال های ۷۳۰ و ۷۴۰ هجری قمری تالیف شده است. باید گفت که نام مقبره الشعرا سرخاب ظاهرا” پس از دفن شدن شاعران معروف قرن ششم مانند خاقانی و ظهیر و شاعرانی که بعد از آنها در آنجا دفن شده اند در کتب تاریخ و تذکره آمده و رفته رفته معروفیت یافته است.شهر تبریز پس از آنکه در قرن ششم مرکز حکومت اتابکان آذربایجان شد پناهگاه شاعرانی که زندگی آرام و آسوده ایی را دور از جنگ و نزاع می جستند  گردید ، خاقانی و ابوالعلا و فلکی از شروان و گنجه ، ظهیر فاریابی و شاهپور نیشابوری از خراسان به تبریز آمدند و در این شهر ساکن  شدند  و پس از مرگ  ، یکایک آنان در حظیره مخصوصی دفن شدند که  این حظیره را در تاریخ و تذکره ها به عنوان مقبره الشعرا یاد کرده اند ، شاعران  دیگری نیز  از عهد ایلخانیان تا ایلکانیان و دوره آق قویونلو در تبریز بودند و یا از نقاط دیگر به تبریز آمده و در این شهر در گذشته اند که  غالبا در همین حظیره و در جوار خاقانی مدفون هستند.
    مقبره الشعرا قبلا با نام های حظیره الشعرا ، حظیره القضاه ، قبرستان سرخاب معروف و مشهور بوده است اما متاسفانه گذشت روزگاران و مهم تر از آن حوادث طبیعی چون سیل و زلزله ،  شکل  ظاهری آن را از بین برده و آثاری از مقابر این بزرگان بر جای نمانده است. چنانچه طباطبایی صاحب کتاب اولاد اطهار که در سال ۱۲۹۴ هجری قمری تالیف شده ،  نوشته است که به علت زلزله های بسیار مخصوصا زلزله سال ۱۱۹۳ و بعد  از آن در سال ۱۱۹۴ آثاری از آن به جای نمانده است. محقق بزرگوارجناب آقای عزیز دولت آبادی در مقاله زلزله های تبریزدرباره مزارات مقبره الشعرا نوشته اند :
     ” با کمال تاسف از مزارات شهریاران شعر و ادب فارسی مثل خاقانی شروانی ، اسدی طوسی ، ظهیر فاریابی ، مجیرالدین بیلقانی ، حکیم قطران تبریزی ،شاهپور بن محمد اشهری سبزواری ، خواجه همام تبریزی و ….. کوچکترین نشانه و اثری نمی یابید. “

    بنای یاد بود

    اهمیت خاک سرخاب به جهت عارفان و شاعرانی که در آن مدفون هستند و نام ظاهری مقبره الشعرا که اثری از وجود خارجی آن نبود ، جرقه ایی بود برای ساخت بنای یاد بوداین شاعران و عارفان سترگ ، لذا در شهریور ماه ۱۳۵۰ هجری شمسی آگهی دعوت به مسابقه طرح یاد بود مقبره الشعرابه روزنامه های کیهان و اطلاعات و مجله یغما فرستاده شد و پس از طی مراحل اداری بالاخره طرح پیشنهادی آقای مهندس غلامرضا فرزانمهر انتخاب و عملیات عمرانی آن آغاز گردید. اکنون تحت لوای جمهوری اسلامی ایران و به همت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی آذربایجان شرقی این مجموعه فرهنگی پذیرای میهمانان و گردشگران از داخل و خارج کشور می باشد

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳۰ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • گفتگویی درباره ی فیض

    گفتگویی درباره ی فیض

    مصاحبه با دکتر دینانی درباره  فیض کاشانی

    راه شمع اشاره :

    آنچه پیش رو دارید متن مصاحبه ی روزنامه همشهری با دکتر دینانی است که درباره زندگی و آثار و تفکرات فیض بحث می کند .

    سوار بر سفینه نجات

    ملامحسن کاشانی، معروف به فیض- لقبی که ملاصدرا استاد و  پدر زنش بر وی نهاد- از عالمان بزرگ جهان اسلام است که در حوزه‌های حدیث، فلسفه، عرفان، شعر، تفسیر و فقه صاحب اندیشه و اثر است.
    از او کتاب‌های زیادی در این حوزه‌ها به یادگار مانده است. یکی از جنجال‌برانگیزترین نظریات وی در حوزه فقه است. اگرچه او فقیهی اخباری بود ولی روشی که در بررسی روایات داشت، او را از سایر فقهای اخباری متمایز می‌‌کرد. به انگیزه سالروز درگذشت ملامحسن فیض کاشانی به سراغ دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی رفتیم و با وی درباره زوایای میراث فکری فیض کاشانی به گفتگو نشستیم.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۴ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • ۱۵ تیرماه ، ۶جولای، سالروز تولد دانته آلیگیری

    . زندگی نامه دانته

    . یادداشتهایی درباره سرود دهم

    .توضیحات و اصطلاحات دشوار سرود دهم

    . مجموعه آثار

    . گالری تصاویر

    سرود دهم

    نخستین صفه:

    غرور و خودستایی

    داستان: پس از آن که دانته و ویرژیل، از دروازه ی برزخ وارد می شوند، با مشقت فراوان به نخستین صفه یا ایوان صعود می کنند، و در آنجا می بینند که بر دیوار مرمرین کوه، تصاویری برجسته که نمودارهای تواضع و خضوع بود، نقش بسته است.

    گروهی ارواح، به نزد آنان می آیند، و دو شاعر مسیرشان را از آنان می پرسند، موقعیت های مختلفی که دانته و ویرژیل در آنها قرار می گیرند، با دقت و وسواس تمام، یادداشت شده است.

    روز دوشنبه عید پاک روز یازدهم آوریل ۱۳۰۰، بین ساعت نه تا ده بامداد است.

    در لحظه ی ورودشان به آن مکان، همه جا خالی است و در مدتی که مشغول تماشای تصاویر سنگی بر روی دیواره های کوه هستند، گروهی ارواح که متهم به خودستایی و غرور بوده اند، از راه می رسند، در حالی که هر یک از حمل وزن سنگین سنگی بسیار بزرگ و حجیم، خمیده شده اند.

    ارواحی که در نخستین صفه پالایش می شوند، ناگزیرند پیوسته راه بروند و نگاهشان را بر زمین بدوزند و سر به گریبان داشته باشند. وزن سنگینی که حمل می کنند در ارتباط  مستقیم با گناهی است که به آن آلوده  بوده اند.

    بنابه اظهارات یک دانته شناس سرشناس و قابل تقدیر فرانسوی: «دانته، برزخ را برگزید تا خاطرات جالب ُرنسانس هنرهای زیبا و شاعری را پایدار بدارد! یعنی همان چیزهایی که باعث افتخار و شکوه سرزمین ایتالیای قرن سیزدهم میلادی بوده است!»

    (به قلم دوروتی سه ِ یرز و الکساندر ماسِـرون)

    سرود دهم

    نخستین صفه:

    غرور و خودستایی

    ۱  آن گاه کز آستانه دروازه ای گذشتیم،

    که عشق بد را از روح ها می زداید،

    عشقی که مسیر پرپیچ و خم را راست جلوه می داد،

    ۴  بسته شدن دروازه را ، از صدایش شنیدم.

    چنانچه نگاهم را سویش چرخانده بودم،

    چه عذر موجهیبرای خطایم داشتم…؟

    ۷  از شکاف صخره ای به بالا صعود کردیم

    کز هر دو سوی، پیچ و تاب می خورد و

    چون موج، پس می رفت و پیش می آمد.

    ۱۰  راهنمایم سخن آغاز کرد: «اینجا،

    نیاز به دقت و احتیاط است! گاه این دیوار،

    و گاه آن، دست بر دیواره گیر و به سمتی که می چرخد برو!»

    ۱۳  این موجب شد راهمان به کندی پیش رود،

    تا آن زمان که ماه رو به افول و بیرون از پهنه آسمان،

    به بستر خود آمد تا بیاساید،

    ۱۶  پیش از آن کز آن مکان تنگ بگذریم…

    لیک آن هنگام که آزاد و فارغ، به بالا،

    به نقطه ای باز رسیدیم که کوه، اندکی خود را پس کشیده بود،

    ۱۹  خسته ایستاده و هر دو مردد و نامطمئن

    از مسیرمان، در نقطه ای مسطح و هموار،

    کزصحرایی لم یزرع نیز خلوت تر می نمود، ایستادیم …

    ۲۲  عرض آن ، از لبه ی کوه به پرتگاه ،

    تا دیواره کوه بلندپایه،

    سه برابر بدن آدمی پهنا داشت!

    ۲۵  و تا هر مقدار که بالهای دیدگانم

    توان پرواز داشت، به راست و به چپ،

    این صُفه، همان پهنا را دارا بود…

    ۲۸  گام هایمان، هنوز پیش نرفته بود.

    که دیدم آن حصار مدور،

    کز هیچ راه امکان صعود برآن نبود،

    ۳۱  از مرمری سپید و مزّین به نقوشی برجسته است.

    آنچنان که نه تنها پـُلیکلت بلکه طبیعت نیز

    از مشاهده آن، بی شک دستخوش حسادت می شدند!

    ۳۴  فرشته نازل بر زمین که صلحی  بشارت داد،

    که قرن ها با اشک دیده، التماس آن داشت،

    و در  ِ مدتها بسته ی آسمان، با کمک آن سرانجام گشوده شد،

    ۳۷ پیش رویمان، چنان واقعی می رسید

    و در رفتاری چنان لطیف و زیبا آشکار می شد،

    که چون تصویری خاموش و بی جان به نظر نمی رسید!

    ۴۰ آدمی می توانست سوگند خورد کز لبانش «AVE MARIA» می تراوید

    زیرا آنجا، همو حضور داشت که کلید قفل را چرخاند

    تا در عشق الهی را بگشاید…

    ۴۳ «ECCE ANCILLA DEL»،آن نقوش، این جمله را

    با چنان وضوح و دقتی بیان می داشت

    که گویی مُهری با شدت بر موم نقش زده باشد…

    ۴۶ استاد مهربانم، در نقطه ای ایستاده بود

    که قلب آدمی در آن سو است و زبان به سخن گشود:

    «نگاهت (را)صرفاً به این تصویر محدود نساز!»

    ۴۹  بدینسان نگاه برگرفتیم و پشت تصویر  ِمریم

    در سمت راستم، نقطه ای دیدم که راهنمایم

    به پیشروی تشویقم می کرد: بر دیواره صخره،

    ۵۲  صحنه ای دیگر بر سنگ، حجاری کرده بودند!

    با عبور از کنار ویرژیل، به آن سو ره سپردم،

    تا آن تصویر را بهتر بنگرم!

    ۵۵  آنجادر همان مرمرسپید،ارابه و گاوهایی حجاری شده دیدم،

    که سفینه ی مقدس حمل کردند: همان که انسان ها را

    به کاری که مسوولیتش برآنان محول نمی شود، برحذر می داشت!

    ۵۸  پیشاپیش، جمعیتی نمایان بود که بر هفت گروه سرودخوان

    تقسیم بودند و به یکی از حواسم می گفتند:

    «نه !آواز نمی خوانیم!» و به حواس دیگر: «چرا! می خوانیم!»

    ۶۱  بدانسان که با نظاره بر بخور ساطع از عودهای نگارشده،

    چشمان و بینی ام در عدم هماهنگی، در مبارزه ای

    برای گفتن «آری!» و «نه!» نزاع داشتند…

    ۶۴ آنجا خواننده مزامیر با دامنی به کمرزده،

    پیشاپیش سفینه مقدس و مطهر خرامان می رفت

    و کمابیش در آن صحنه از پادشاهی و پیامبری نشان داشت!

    ۶۷  در صحنه ای دیگر، برابر پنجره ی کاخی بزرگ،

    میشل (را) دیدم که به دیده تحقیر بیرون می نگریست

    و چون بانویی بی اعتناء و افسرده می نمود…

    ۷۰  آن مکان ترک گفتم تا به صحنه ای دیگر

    خیره شوم. صحنه ای در پس میشل ،

    که درخسشش سپیدش ، به خود جلبم کرد!

    ۷۳  آنجا، افتخار والای شهریار  ِرومی،

    به تصویر کشیده بودند. همو را که صفات نیکویش،

    پیروزی بزرگ گرگوار را باعث گشت!

    ۷۶  از امپراتور تراژن سخن می گویم!

    بیوه ای فقیر، افسار مرکبش در دست

    و گریان ، حالتی دردمند و غمزده داشت…

    ۷۹  سوارانی بی شمار، زمین اطراف شهریار پوشانده و

    پایمال می شدند … برفرازشان، عقاب های طلایی

    در هوای بادخیز، گویی در حرکت بودند…

    ۸۲  گویی میان آن گروه بی شمار، آن بیچاره زن،

    چنین می گفت: «ولی نعمتا! انتقام خون پسرم بستان!

    مرگش ناامید و نزارم ساخته! قلبم شکانده!»

    ۸۵  و گویی او نیز پاسخ می داد: « صبر پیشه کن

    تا بازگردم…» اما زن که گویی از درد،

    ناتوان و بی صبر می شد، گفت : «آه ولی نعمتا!

    ۸۸  چنانچه بازنگشتی چه کنم؟ و او پاسخش داد: « آن که

    برجای من خواهد نشست، انتقام خواهد ستاند!» و زن گفت:

    «چنانچه وظیفه ات نادیده انگاری ، نیکی دیگری چه سود برحالت …؟»

    ۹۱  او گفت: «آسوده خاطر بمان!

    لازم است پیش از عزیمت وظیفه ام انجام دهم!

    عدل، خواهان آن است و ترحم نیز دست و پایم را بسته است!»

    ۹۴ آن که هرگز چیزی در برابرش تازه نمی رسید،

    این گفته هاپدید آورد که اینک می بینیم و برایمان تازه رسند

    زیرا در زمین، شبیه آن هرگز نخواهی یافت!

    ۹۷  همچنان که به تماشای آن تصاویر  ِ سراپا تواضع

    غرق بودم، همان که خالقشان،

    ارزشی بس بیشتر به آنها می بخشید،

    ۱۰۰شاعر زیر لب گفت: «بنگر! گروهی بی شمار

    با گام هایی آهسته، سویمان در راهند…

    بی شک به منطقه ای بالاتر، هدایتمان خواهند کرد.»

    ۱۰۳ دیدگان ِ همیشه موشکاف و دقیقم

    که هر چیز تازه را با توجه می نگریست،

    به سرعت بدان سو چرخید.

    ۱۰۶ ای که این سطر می خوانی، قصدم نیست تو را

    از اهداف نیکت بازدارم و باگفته هایم بر تو آشکار سازم

    چگونه خداوند عالم مایل است بدهی خویش بپردازیم!

    ۱۰۹ به شیوه کیفر توجه مکن: به آن چه بعداز آن است،

    بیندیش! بر این پندار باش که روز رستاخیز،

    همه چیز، نهایت، به پایان رسد!

    ۱۱۲  سخن آغاز کردم: «استاد! آن چه می بینم به کندی

    سویمان در راهند، از فرزندان انسان نیستند!

    بس که می نگرم، ندانم چه اندیشه در سر پرورم…»

    ۱۱۵  پاسخم داد: «بار سنگین دردشان،

    آنان را چنان خمیده می سازد، که من نیز در آغاز،

    مردد بودم و واضح نمی دیدم…

    ۱۱۸  لیک خوب نظر بیفکن! آنان که زیر صخره ها،

    آهسته گام برمی دارند، درست تشخیص ده! از حالا به خوبی

    قادری بنگری چگونه هرکدام، ضربه بر سینه زنند!

    ۱۲۱  آه! ای مسیحیان مغرور، ای بخت برگشتگان بدفرجام!

    ای آنان که درونتان نابینایی ذهنتان،

    اعتماد دورنتان را در گام هایی به عقب جای می دهید!

    ۱۲۴  واقف نیستند که هیچ نیستیم، مگر کرمهایی که

    برای تشکیل پروانه آسمانی، زاده شده ایم…؟

    پروانه ای کهب ی دفاع سوی عدالت در پرواز است؟

    ۱۲۷  چه چیز به روحتان اجازه چنین عروجی می دهد؟

    حال آن که هیچ نیستید، جز حشراتی ناتمام،

    و چون کرم هایی تکامل نیافته…؟

    ۱۳۰  آن گونه که برای حمل سقف یا شیروانی،

    مجسمه های انسان نما،

    خم شده و سر به گریبان فرو برده اند،

    ۱۳۳  و با تصویری خیالی و غیر واقعی

    در دیدگان بیننده، دردی واقعی بر می انگیزند،

    من نیز با دقت بیشتر، ارواح را بدینسان دیدم…

    ۱۳۶  حقیقت آن است که منقبض و خمیده بودند

    هر یک به میزان سنگینی باری که بر دوش داشتند،

    و حتی آن که در رفتارش، بیشترین شکیبایی آشکار می ساخت،

    ۱۳۹  گویی فقط می گفت: «دیگر طاقتم نیست!»

    توضیح ابیات دشوار

    (به قلم دوروتی سه ِ یرز، الکساندر ماسـِرون، آلن مندلبوم، آندره پزار و جان سینکلر)

    بند ۳ – ۱  : عشق بد : این همان عشقی است که در سروده هفدهم برزخ نیز از آن سخن به میان آمده و منشأ تمام اعمال خوب و بد ما به شمار می رود.

    بند ۳ –   عشقی که مسیر پرپیچ و خم را راست جلوه می داد: به دنبال خیری خیالی رفتن که انسان به اشتباه تصور می کند خیری واقعی و راستین است، موجب می شود که انسان آن را به عنوان راه راست در نظر پندارد.

    بند ۶- ۴  : چه عذر موجهی: مگر نه آن که دانته از پیش، از این هشدار اطلاع داشت؟

    بند ۹ – ۷  : کز هر دو سوی: دانته احتمالا قصد داشته به خوانندگانش بفهماند که این مسیر، که در کوه کنده شده بود، بی اندازه پرپیچ و خم بوده است. دو شاعر ناگزیر هستند از مسیری کج و معوج بالا بروند و این کار به سختی انجام می شود.

    بند ۱۲ – ۱۰ : به سمتی که می چرخد برو: لازم است که آنها پیوسته از سمت چپ و راست بروند، و سپس از راست به چپ بروند. هر بار که این مسیر تغییر پیدا می کند، (و باید گفت که این راه، پیوسته در حال تغییر است!) لازم است که دو شاعر براساس مسیر چرخش داخل کوه پیش بروند.

    بند ۱۵ – ۱۳ : ماه رو به افول: در شب پنجشنبه تا جمعه ی مقدس، قرص ماه کامل بود. بنابراین در روز دوشنبه عید پاک، در ربع آخر خود به سر می برد. و این نشان می دهد که تقریباً چهار ساعت از زمان طلوع خوشید گذشته بود (یعنی حدود ساعت نه و نیم بامداد).

    بند ۱۶: مکان تنگ: اقتباس از نوشته های انجیل به روایت متی و لوقا و مرقس.

    بند ۱۸- ۱۶ : کوه اندکی خود را پس کشیده بود: در آنجا ایوانی هست که در بند های بعدی، دانته به توصیف آن خواهد پرداخت.

    بند ۲۱ – ۱۹ : کز صحرایی لم یزرع: این نخستین صفه از هفت صفه کوه برزخ است که عرض آن حدود پنج متر است (یعنی سه برابر طول قد یک انسان.)

    بند ۳۰ – ۲۸ : حصار مدور: دو شاعر به گونه ای ایستاده اند که پشتشان به شکافی است که تازه از آن صعود کرده اند، و دانته در سمت چپ ویرژیل حضور دارد و شاعر باستانی رو به سوی دیوار صفه(در حدود چهار متر دورتر) ایستاده است. دانته به جلو می رود تا در سمت راست ویرژیل بایستد.

    بند ۳۳- ۳۱ : مجسمه هایی که دانته به توصیف آنها می پردازد، نمونه هایی از تواضعی است که برای درس عبادت ارواح مغرور که در نخستین صفه حضور دارند، در آنجا نصب شده اند.

    پـُلیکلِت: نام مجسمه سازی یونانی که از شهرتی بسیار زیاد برخوردار بود. او در اوایل قرن پنجم (یعنی حدود ۴۸۰ پیش از میلاد مسیح) به دنیا آمده و شاهکارهایش صرفاً از طریق نوشته هایی که شاعران لاتینی دوران باستان از خود به یادگار گذاشته بودند، برای مردم قرون وسطی شناخته شده بود .ارسطو اغلب از شاهکارهای این مجسمه ساز، در نوشته هایش تعریف کرده است.

    بند ۴۵ – ۳۴: نخستین مجسمه دیواری، مربوط به زمانی است که حضرت مریم عذرا از بارداری خود، با خبر می شود. هر بار دو نمونه ارائه می شود که نمونه های اول همیشه مربوط به زندگی ساده حضرت مریم می باشد. در اینجا، از تواضع و شکسته نفسی حضرت مریم  در پذیرش این بار الهی در بطن خود، سخن گفته شده است.

    صلحی: منظور صلحی است که میان خداوند متعال و انسان ها وجود دارد.

    رفتاری چنان لطیف و زیبا: این رفتار، از تواضعی بسیار بزرگ حکایت دارد، به گونه ای که انگار آدمی قادر است ندای غیب را بشنود که می گوید: «زیرا که پروردگار نظر کرد به تواضع و فروتنی کنیز خود!» (اقتباس از انجیل به روایت لوقا.)

    بند ۴۴ ECCE ANCILLA DEI ::به لاتین یعنی: « زیرا که پروردگار نظر کرد به تواضع و فروتنی کنیز خود!»

    بند ۵۴ – ۴۶ : دانته در سمت چپ ویرژیل گام بر می دارد، یعنی در سمتی که انسان قلبش در آن قسمت است. از آنجا که دو شاعر، کوه را  دور می زنند و به سمت راست می چرخند، پس دانته در کنار دیوار شیب دار است، حال آن که ویرژیل در کنار پرتگاه حضور دارد تا به این شکل از سقوط احتمالی شاگردش ممانعت کند. دانته برای آن که قادر شود دومین حجاری را که درست پشت حجاری حضرت مریم عذرا قرار دارد، بهتر ببیند، از ویرژیل جلو می زند و در مقابل او می رود.

    بند ۵۵  : ارابه و گاوهایی: دو نمونه ای که آشکار می شوند از کتاب عهد عتیق، و تاریخ کلاسیک باستانی اقتباس شده است، تا فروتنی و تواضع نسبت به انسان های دیگر را نمایان سازد . حضرت داود، در مقابل سفینه مقدس، به رقصیدن می پردازد، و حاضر است که تحقیر همسرش میشل را نیز تحمل کند (اقتباس از کتاب شاهان بخش ساموئل).

    بند ۵۷ – ۵۵  :  آنجا: اوزا UZZAH، دستش را بر روی سفینه مطهر و مقدس قرار داد، تا مانع افتادن آن شود، اما ناگهان کشته شد.

    بند ۶۳ – ۵۸ : نخست قوه ی بینایی و شنوایی، و سپس قوه ی بینایی و شامه درگیر می شوند. حالت کامل و بی نقص این شاهکار به گونه ای است که حواس آدمی را به اشتباه می اندازد.

    بند ۶۹- ۶۴ : با دامنی به کمرزده: این اتهامی است که همسر نخست حضرت داود، بر علیه وی خواهد زد. این زن، میشُل، دختر شاؤل بود.

    کما بیش از پادشاهی و پیامبری نشان داشت: از این جهت ظاهری شاهامه داشت که لباس مخصوص روحانیون را بر تن کرده بود. در ضمن ، از این جهت از واژه ی کمابیش استفاده شده است که حضرت داود، بدون در نظر گرفتن تحقیر میشل مشغول رقصیدن در کنار سفینه مقدس بود.

    بند ۸۱- ۷۳ : آنجا افتخار والای شهریار رومی: این سومین نمونه از تواضع و فروتنی است که مربوط به امپراتور تراژَن است و بر اساس افسانه ای بسیار معروف است که در قرون وسطی همه از آن اطلاع داشتند و دیون کاسیوس Dion Cassius در کتاب خود تاریخ رومیان،در فصل نوزدهم نگاشته است. داستان دیگری نیز وجود دارد که در آن قید شده پاپ سَن گرگوار اول، ازخداوند متعال التماس کرده که تراژن دوباره زنده شود و از دوزخ رهانیده شود. و خداوند دعای او را اجابت کرد و پس از آن که تراژن دوباره زنده شد، به آیین مسیحیت گروید، تا آن گاه که بدرود حیات گفت.

    (در بخش بهشت، دوباره با تراژن مواجه خواهیم شد. دانته او را در فلک ارواح عادل و عدالت پرور مشاهده خواهد کرد.)

    بند ۹۰ – ۸۸  : آن که بر جای من خواهد نشست: یعنی جانشین امپراتور تراژن.

    بند ۹۳ – ۹۱  : ترحم نیز دست و پایم را بسته است: منظور تراژن این است که ترحمی که نسبت به آن بیوه زن نگون بخت احساس می کرد، او را از رفتن به میدان جنگ باز می داشت و خود را موظف می دید که نخست قاتلان پسر آن بیوه زن را کیفر دهد. البته بانو دوروتی سه یرز، معتقد است که در اینجا، واژه Piata به معنای معمول خود که ترحم می باشد، نیامده است؛ بلکه تقوایی است که لاتین آنPietas می باشد و همان تقوای مذهبی است که انسان را به انجام دادن وظیفه ای اخلاقی وادار می کند. بنابراین، شاید دانته میل داشته از جمله سیسِرون Ciceron تقلید کند که می گفته است : Pietas Justitia یعنی تقوا و عدالت.

    بنده ۹۶ – ۹۴ آن که : کنایه از خداوند متعال است.

    این گفته ها: دانته دوباره روی این نکته تأکید می کند و میل دارد بگوید که حالت کمال و بی نقصی موجود در آن حجاری ها، به گونه ای بود که گفته های ذکر شده به وسیله شخصیت های ترسیم شده، به سهولت از لبانشان تفهیم می شد و این کلام قابل رؤیت و قابل حدس زدن، چیزی تازه هستند ، زیرا در روی زمین، هرگز چنین وضعیتی دیده نشده بود و هیچ مجسمه ای به آن درجه از کمال نرسیده بود. جالب اینجاست که در جایی که منتقد هنر مدرن تمایل دارد از هنر قرون وسطی تعریف کند و سمبولیسم به کار برده شده توسط هنرمندان آن دوره از تاریخ را ستایش کند، منتقد قرون وسطایی بیشتر تمایل داشت که از مشاهده تصاویری بسیار رئالیستی و واقع گرایانه که مانند عکاسی بودند، زبان به تجلیل بگشاید… این صرفاً نظریه دانته نیست. حتی به این خاطر هم نیست که هنرمندان قرن چهاردهم میلادی در شرف نزدیک شدن به رنسانس بودند، بلکه این حالت ترجیح، در اشعار آن دوران نیز مشاهده می شود. در واقع، با دقت بیشتر، می توان متوجه شد که دانته صرفاً طرفدار نوعی رئالیسم بی رنگ و طبیعی نیست، بلکه همواره به تحسین از رئالیسمی زبان می گشاید که از ماهیتی مافوق طبیعی برخوردار است و سعی دارد« حالت» تجسم شده را به نحو احسن بیان کند.

    بند ۱۰۵ – ۹۷ : دانته تا اندازه ای پیشاپیش ویرژیل راه می رود و در حین تماشا کردن این تصاویر دیواری، در سمت راست او حضور داشته است. بنابراین، هنگامی که ارواح آن صفه از راه می رسند، از سمت چپ می آمدند.

    بند۱۰۰ : گروهی بی شمار:این گروه، ارواح مغروری هستند که شیوه ی کیفرشان به زودی توضیح داده خواهد شد.

    بند ۱۱۱ – ۱۰۶ : روز رستاخیز: یکی از مفسران قدیمی درباره این قسمت اعلام کرد که به نظرش می رسد دانته بیشتر سعی داشته با روح خود سخن بگوید تا خوانندگانش را مخاطب قرار دهد؛ زیرا به خوبی مستحضر است که باید تا مدتها، برای گناه غرور، در آن صفه باقی بماند… در واقع موجودیت برزخ، موقت و پایان پذیر است. هر زمان که روز رستاخیز فرا برسد، کیفرهای بزرخ نیز به آخر خود می رسند.

    بند ۱۱۷ – ۱۱۵  : آنان را چنان خمیده می سازد: آنان که در زمان حیاتش بسیار سربلند و مغرور بودند، در اینجا سرافکنده هستند؛ نگاهشان که سراسر آکنده از غرور بود ؛و همواره به سوی آسمان بلند می کردند، اکنون به سوی زمین خیره است.

    بند ۱۲۰ – ۱۱۸ : ضربه بر سینه زنند: معنای این بند، به طور دقیق مشخص نیست و تعبیرهای متفاوت و گوناگونی به ذهن انسان می رسد. بـِنو  ِنوتو می نویسد: «شاید این به خاطر وضعیت خمیدگی آنها است: زانوان آنها در زیر وزن سنگینی که بر دوش دارند، پیوسته به سینه شان می خورد.»

    بند ۱۲۹ – ۱۲۴ : پروانه آسمانی:منظور روح بشر است.

    ب ی دفاع: روح بشر، بدون آن که هیچ وسیله ای برای مخفی نگاه داشتن گناهانش داشته باشد، در برابر قاضی نهایی قرار  خواهد گرفت.

    بند ۱۲۹- ۱۲۷ : حشراتی نا تمام :یا Entomata واژه ای عجیب که معلوم نیست دانته آن را از کجا یافته است؟ نظریه ای که از همه معقولتر است، این است که او واژه Entoma را در یکی از ترجمه های ارسطو یافته، و آن را به عنوان یک واژه مفرد در نظر می پنداشته و به همین دلیل، سعی کرده است که جمع آن را با افزودن یکTA درست کند. مانندDogma وDogmata.

    بند ۱۳۵ – ۱۳۰ : دانته، ارواح مغرور را به مجسمه هایی تشبیه کرده است که در معماری یونان و روم باستان، به عنوان حائل برای نگهداری سقفها به کار برده می شدند.

    بند ۱۳۸ – ۱۳۶ : منقبض و خمیده بودند: ظاهرا درد و رنج آنها، بستگی به میزان گناهشان داشت.

    ۱۵ تیرماه ، ۶جولای، سالروز تولد دانته آلیگیری

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۴ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • نگاهی به زندگی سپیده کاشانی

    نگاهی به زندگی سپیده کاشانی

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۷ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • یادی از مینوی

    درگذشت مجتبی مینوی

    ۷ بهمن ماه سالگرد فوت این نویسنده و محقق بزرگ ایرانی است. زندگینامه ی او را به قلم خواهرش می خوانید:

     مینویمجتبی مینوی در نوزدهم بهمن ماه ۱۲۸۲ شمسی، در خانواده‏ای پشت در پشت روحانی و از پدر و مادری جوان که‏دختر عمو و پسر عمو بودند، و در این زمان عاشقانه به هم مهر می‏ورزیدند متولد شد. هنگامی که مجتبی نزدیک به‏سه سال داشت و برادر دیگرش احمد تازه به دنیا آمده بود، پدر طبق سنت خانوادگی، تصمیم گرفت برای تحصیل‏علوم دینی در محضر شیخ محمد تقی شیرازی، مرجع تقلید بزرگ آن زمان عازم عراق عرب شود.مادر که تازه ازبیماری حصبه نجات یافته بود ناچار در تهران ماند تا دوران نقاهت را بگذراند و سه ماه بعد از پدر، همراه دو کودک‏خردسالش عازم عراق شد.
    سفر با کاروان و کجاوه در ماهی به طول انجامید و اقامت خانواده در سامره و نجف نزدیک به پنج سال ادامه یافت .
    مجتبی که از هوشی سرشار برخوردار بود، در چهار سالگی به اصرار خودش به مکتب رفت و به زودی از همه‏همدرسان بزرگتر از خود پیشی گرفت.هنوز سال به پایان نرسیده بود که قرآن را ختم کرد و سال بعد به مدرسه رفت.هنگامی که همراه پدر و مادر و دو برادر کوچکترش احمد و کاظم( که در سامره متولد شده بود) به ایران بازگشت، بااینکه هنوز هشت سال تمام نداشت، قرآن را از حفظ بود و خواندن و نوشتن فارسی و عربی را به خوبی می‏دانست.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش